تبليغاتX
گشت و گذاری در میان ستاره ها

Born July 3, 1962 in Syracuse, New Yor

k

هموطن آنلاین – تام کروز قصد دارد با جدا شدن از کمپانی پارامونت ثروت خود را چند برابر کند. او در حال حاضر مشغول گفتگو برای خرید سایت یاهو است.
این هنرپیشه سینما روز گذشته به طور مخفیانه با رییس این سایت در سنت مونیکا کالیفرنیا ملاقات کرد و کتی هلمز را همراه خود برد.

او که در این ملاقات یک شلوار جین معمولی به پا داشت با کتی هلمز که لباس زمستانی به تن کرده بود وارد ساختمان مرکزی این سایت شد.
ظاهر هلمز با کت زمستانی و چکمه های کلفت در هوای بسیار گرم کالیفرنیا توجه همگان را جلب کرد . آن ها سپس به اتاق رییس این سایت وارد شدند و 3 ساعت در پشت درهای بسته با هم گفتگو کردند.
این هنرپیشه در مورد موضوع صحبت خود حرفی به خبرنگاران نزد و تنها آن را یک گفتگوی کاری خواند.
کروز که در اوایل هفته گذشته از کار با کمپانی پارامونت برکنار شده است قصد دارد شکست خود را با یک سرمایه گذاری موفق جبران کند.

FILMOGRAPHY

Far and Away (1992)
The Few (2005)
Days of Thunder (1990)
Mission: Impossible 3 (2005)
Born on the Fourth of July (1989)
Rain Man (1988)
The Last Samurai (2003)
Cocktail (1988)
Minority Report (2002)
The Color of Money (1986)
Vanilla Sky (2001)
Top Gun (1986)
Mission: Impossible II (2000)
Legend (1985)
Magnolia (1999)
All the Right Moves (1983)
Eyes Wide Shut (1999)
Risky Business (1983)
Jerry Maguire (1996)
Losin' It (1983)
Mission: Impossible (1996)
The Outsiders (1983)
Interview with the Vampire (1994)
Taps (1981)
The Firm (1993)
Endless Love (1981)
A Few Good Men (1992)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:26  توسط مارس | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:11  توسط مارس | 

 

عزيز، جوان پر شور عشايري پس از مراسم نامزدي اش با گل آفتاب به جبهه مي رود و اسير دشمن مي شود. او پس از آزادي از مرگ برادر بزرگش مطلع مي شود وطبق سنت قديمي طايفه اش بايستي با خدابس، بيوه برادرش كه با دو فرزند خردسالش زندگي مي كند ازدواج كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:2  توسط مارس | 

 

                                    
 
                                                                               
در این مصاحبه او میگوید : فکر می‌کنم هری هر قدر بزرگتر می‌شود به همان قدر از من فاصله می‌گیرد . شاید دیگر باید هری را رها کنم؛ اما فکر می‌کنم هری پاتر هنوز به اندازه یک جلد دیگر جا دارد.
فکر می‌کنم هری هر قدر بزرگتر می‌شود به همان قدر از من فاصله می‌گیرد: شاید دیگر باید هری را رها کنم؛ اما فکر می‌کنم هری پاتر هنوز به اندازه یک جلد دیگر جا دارد. اینها حرف‌های جی.کی. رولینگ خالق هری‌پاتر افسانه‌ای است؛ هری پاتر که حالا چند سالی است دوستداران ماوراء را به دنیای جادو و جنبل راهی می‌کند. اما جلد ششم هری پاتر در کمتر از یک هفته سر و صدای زیادی را برانگیخته است؛ این روزها معلوم شده است پاپ بندیکت شانزدهم پیش از این که بر این جایگاه تکیه بزند با شخصیت هری پاتر مخالف بود و معتقد بود که این شخصیت بچه ها را گمراه می‌کند.
این بار هری پاتر با شاهزاده دورگه سر از کتابفروشی‌ها درآورده است.
رولینگ هنوز خبر قطعی از ادامه این ماجراها نداده است؛ اما اقبال هری پاتر ششم نسبت به هری پاتر و محفل ققنوس کمتر شده است.
هری پاتر بزرگ شده است و منتقدان معتقدند او دیگر باید همین روزها درگیر یک ماجرای عشقی باشد؛ هری تنهاست و هرگز هیچکدام از دوستانش آنقدر که باید با او صمیمی نیستند. او بیش از حد عاقل است و همین باعث می‌شود او زیاد درصدد شیطنت نباشد و همین سبب شده که تا حدی نوجوانان نتوانند شخصیت او را بازسازی کنند.
طبق آخرین آماری که یک نشریه انگلیسی گرفته است؛ 90 درصد کودکان میان 10 تا 18 سال انگلیسی حداقل 2 جلد از این کتاب را خوانده‌اند. رولینگ این دوستداران نابینای هری پاتر را از یاد نبرد و همزمان با انتشار این کتاب؛ هری پاتر و شاهزاده دورگه را با خط بریل هم منتشر کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 20:40  توسط مارس | 

سکانس های حذف شده سریال نرگس!


در خانه شوکت او و همسر مهربان و صبورش یعنی اعظم خانوم دعواشون میشه و بعد از دو ساعت بحث درباره آینده مبهم بهروز و نسرین...... شوکت دادی سر اعظم خانوم کشید و به اتاقش رفت تا یکم به بدبختی
هاش فکر کنه....در همین حال اعظم خانوم شال و کلاه میکنه و میره خونه نسرین تا نوه اش رو ببینه. وقتی در میزنه یه بچه 4 ساله درو باز میکنه! اعظم خانم میگه : ای وای....تو...تو نوه منی؟..بچه نسرینی؟
بچه میگه : ببخشید خانوم نمیتونم چیزی بگم...آخه مامانم گفته با
غریبه ها حرف نزنم.


اعظم خانوم تا خواست بگه من مادربزرگتم نسرین رو دید که بچه رو زد
کنار و اومد جلوی در و گفت : چیه؟ چشم نداری ببینی ما یه شب راحت داشته باشیم؟....اومدی اینجا چیکار؟
اعظم خانوم رفت نسرین رو بغل کرد و بوسید و گفت : چرا پای چشت
سیاه شده عروس گلم؟
نسرین هول شد و پرسید : نه؟....راست میگی؟
اعظم خانوم یه آینه از تو کیفش درآورد و گفت : بیا بگیر خودت ببین!
نسرین آینه را گرفت و خودش رو دید که شبیه مرده متحرک شده ..بعد
با صدای نجوا گونه ای گفت : ای بهروز دیوانه! مردشورتو ببرن با این لوازم آرایشی که میفرستی....بعد رو کرد به اعظم خانوم و گفت : این پسر شما هر چی لوازم آرایش قلابی و بدرد نخوره رو میفرسته برای من...بعد با بغض ادامه داد : حتما اصلاش رو برای اون دختر عموش میخره!


در همین حال نرگس اومد دم در و بهار رو که گوشه دیوار نشسته بود و
گریه میکرد رو بغل کرد و اومد کنار نسرین...بعدش با تعجب گفت : نسرین چرا اعظم خانوم رو دعوت نکردی بیان داخل؟!
بعد با اصرار نرگس اعظم خانوم اومد و یه چایی خورد و بالاخره نوه
اش رو دید و رفت....بعد از رفتنش نرگس بهار رو برد تو رخت خوابش و برگشت به پذیرایی و به نسرین گفت : نسرین ... دم در با اعظم خانوم چی میگفتین؟
نسرین اخم کرد و گفت : هر چی..به تو چه...مگه تو فضولی؟!
بعد با عصبانیت از روی مبل پاشد و رفت تو اتاقش...نرگس که همچنان
تو پذیرایی بود از این حرف نسرین هم تعجب کرد و هم کمی ناراحت شد و برای مدت یک هفته به دیوار رو به روی مبل پذیرایی درست جایی که تابلوی نسرین قرار داشت خیره ماند!


البته تو این یک هفته سمانه ازش مراقبت میکرد و بچه اش رو فرستاده
بود خونه مادر بزرگه و هدایتم به بهانه پرونده احسان هر چند وقت یه بار بهش سر میزد.
بعد از اینکه نرگس با یک جمله محبت آمیز نسرین از شک بیرون اومد
همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت تا اینکه بهروز زنگ زد و نسرین گوشی رو برداشت ...نسرین گفت : کدوم گوری هستی بهروز؟
بهار 4 سالش شده ولی تو هنوز نیومدی!
بهروز خندید و گفت : الهی قربونش برم..چقدر زود رشد کرده...گوشی
رو بده باهاش حرف بزنم.


نسرینم خندید و گفت : آره...و اول از همه اسم تو رو یاد گرفت....بهت
میگه بهزور! (در این هنگام نسرین بلند خندید)
تا نسرین خواست گوشی رو بده به بهار ، نرگس اونو قاپید و گوشی رو
گذاشت!
نرسرین گفت : ا...دیوونه...چیکار میکنی؟
نرگس با خونسردی تمام گفت : تو که نمیخوای بچت عقده ای بشه؟
- چه ربطی داره؟
- آی کیو اگه الان باهاش حرف بزنه خوشش میآد و هر روز میخواد
باهاش حرف بزنه..ولی اینطوری که نمیشه...
- خوب مگه بده با باباش حرف بزنه؟
- چقدر بی فکری نسرین....میدونی پولش چقدر میشه؟
در همین حال و با شنیدن کلمه پول نسرین به یاد شوکت افتاد و با بهار
راه افتادن رفتن دفتر شوکت.


وقتی رسید رستم رو دید که داره زمین رو میشوره...بعد لبخندی بهش
زد و گفت خسته نباشی....رستم هم تشکر کرد و بهار رو برد بیرون تا براش خوراکی بخره...
رستم و بهار رفتن به یه بقالی که مال اسماعیل بود. بهار یه لپ لپ
خواست و رستم براش خرید. اسماعیل هم پولش رو نگرفت و نوشت به حساب شوکت تا بعدا ازش بگیره.
تو دفتر شوکت... نسرین نشست رو مبل و شوکت در صندوقش رو باز
کرد و دو تا بسته اسکناس 1000 تومانی درآورد و گذاشت رو میز و بعد گفت : بیا بگیر نسرین خانوم....بعد با خنده گفت : مثل اینکه هر وقت پول لازم داشته باشی به یاد ما میاوفتی!


نسرین که پول ها رو برداشته بود ناراحت شد و اونارو پرت کرد تو
صورت شوکت و گفت : خیلی نامردی...بهروز رو ازم گرفتی...حالا تلبکار هم هستی؟
شوکت پاشد و با عصبانیت گفت : ببین نسرین خانوم بازم میگم کارای
بهروز به من ربطی نداره....و در همین حال نسرین احساس کرد صدای شوکت لرزید و روی مبل ولو شد و در حالی که گریه میکرد ادامه داد : میدونی نسرین خانوم...بهروز پسر واقعی من نیست. ما اونو از پرورشگاه گرفتیم...و بعد دستش رو گرفت رو صورتش و زد زیر گریه.
نسرین هم که داشت اشکش سرازیر میشد یه دفعه صدای بهار رو از
پشت سرش شنید که اونم داشت گریه میکرد.


برگشت و بغلش کرد و گفت : چیه عزیزم...چرا داری گریه میکنی؟
رستم با ناراحتی به نسرین گفت : ببخشین...من تا حالا از اینا نگرفته
بودم....نمیدونستم...بعد با گریه از اونجا رفت.
نسرین با تعجب از بهار پرسید : دخترم....چرا گریه میکنی؟
بهار گفت : مامان....این لپ لپ قلابیه!
بعد اونو پرت کرد به طرف شوکت و جعبه تخم مرغی صاف خورد به
چشم چپ شوکت.
شوکت هم با عصبانیت تلفنش رو برداشت و به چند جا زنگ زد. اول از همه به بقالی
اسماعیل...و اونو تحدید کرد که اگه از این به بعد لپ لپ های قلابی به بچه ها بفروشه روزگارشو سیاه میکنه!


بعد به ابراهیمی زنگ زد و گفت با کارخونه لپ لپ تماس بگیره و یه
جعبه لپ لپ اصل برای نوه اش سفارش کرد و البته تاکید کرد فروغ از ماجرا خبردار نشه.
بعدشم به سروان ایمانی زنگ زد و گفت فردا برای تنظیم شکایت علیه
سازندگان لپ لپ قلابی میره پیشش.
آخرشم به عزت زنگ زد و گفت : خوب گوش کن ببین چی میگم....
میخوام آدرس سازندگان لپ لپ قلابی رو برام پیدا کنی...
چند تا تماس دیگه هم گرفت و کلی سفارشات داد. در همین زمان نرگس
اومد دفتر شوکت و داد زد : نسرین تو باز اومدی اینجا؟
نسرین گفت : خودت گفتی پول نداریم.
نرگس که با نفرت به شوکت نگاه میکرد گفت : من پول رو جور
کردم..بیا بریم...
- از کجا؟
- از عمو گرفتم....ولی گفت زن عمو نباید بفهمه.
- باشه ولی این پولم بردارم بد نیستا...
نرگس چشم غره ای رفت و نسرین دیگه چیزی نگفت و با بهار از دفتر شوکت
رفتن بیرون.


نرگس هم رو به شوکت گفت : خدا حافظ و به امید دیدار.
شوکت هم لبخندی زد و گفت : خداحافظ نرگس خانوم...راستی جمعه
شب با نسرین و بهار بیان خونه ما...اعظم تدارک یه شام حسابی رو دیده....
نرگس هم گفت : مرسی...حتما میآیم..فقط میتونم احسان رو هم با خودم
بیارم؟
- مگه از زندان آزاد شده؟
- آره....رویا خانوم و آقای دکتر..همونایی که نسرین رو آوردن

تهران...سند گذاشتن آزادش کردن!
- آهان ... خوب باشه احسانم بیارین...
بعد خداحافظی کردن و نرگس از دفتر شوکت رفت بیرون و در همون لحظه باد شدیدی اومد و در پشت سر نرگس محکم کوبیده شد.
شوکت که فکر کرد نرگس در رو محکم بسته عصبانی شد و زنگ زد به
اعظم خانوم و گفت به خونه نرگس اینا زنگ بزنه و بگه قرار مهمونی جمعه بهم خورده!


پایان سکانس اول قسمت های حذف شده!
 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:48  توسط مارس | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:13  توسط مارس | 

سلام به همه دوستان عزیز نوازنده و موسیقیدان و همه کسانی که اهل نت و عشق و صفای موسیقی هستن کسایی که ویلون هم رازشونه و با گیتار هم صحبتن یا نی و فلوت رفقای خلوتشونن....چند تا نت از آهنگ های سنتی ایرانی رو گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد...اگه نظر تون رو بگید خوشحال میشم

ای ایران

مرا ببوس 1

مراببوس 2

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0:37  توسط مارس | 
 

خانه مایکل جرج !

********

یکی از خانه های مایکل جکسون !

********

خانه رونالدو !

********

یکی دیگه از خونه های مایکل جکسون !

********

خانه ماریا کری !

********

خانه سلن دیون !

*********

خانه آرنولد شوازنگر !

*********

خانه بریتنی اسپیرز !

 

اینم از خونه های افراد مشهور امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:40  توسط مارس | 
داستان مورچه ها۲


روزي يه مورچه قهوه اي رو ديدم که در حال بردن يه دونه به سمت لونه مورچه ها بود.مورچه قهوه اي همينطور دونه را ميکشيد. بعد از مدتي خسته شد و دونه رو روي زمين گذاشت تا کمي استراحت کنه...
در همين حال سرش رو بالا کرد و يه مورچه طلايي رو ديد که روبه روش وايساده و داره بهش لبخند ميزنه. مورچه قهوه اي محلش نگذاشت و دونه رو بلند کرد که به لونه مورچه ها ببره.

مورچه طلایی هم گوشه دونه رو گرفت و آنها با هم به راه افتادن...بعد از مدتی که راه طولانی را طی کردند...دونه را روي زمين گذاشتن تا نفسي تازه کنن. مورچه قهوه اي براي پيدا کردن مسير درست و رديابي لونه مورچه ها به اطراف دويد و از دونه و مورچه طلايي جدا شد.
مورچه قهوه اي پس از پيدا کردن مسير درست ، به طرف دونه بازگشت.اما مورچه طلايي ديگه کنار دونه نبود.مورچه طلایی هم رفته بود تا مسیر درست رو پیدا کنه...مورچه قهوه اي اهميت نداد و منتظر مورچه طلایی نشد گوشه دونه را گرفت و به راه افتاد.البته به سختي ، بعد از گذشتن از یه چاله بزرگ عمیق با خودش فکر کرد که کمک ناخواسته مورچه طلایی چه چیز با ارزشی بوده ولی لون قدرشو ندونست! و همچنین متوجه شد که اصلا رفتارش با مورچه طلايي درست نبوده...و نباید اونو وسط راه ول میکرد و میرفت... خيلي دوست داشت سر راهش اونو ببينه و ازش به خاطر بي محلي و ناسپاسيش عذر بخواد. با خودش گفت...
بعد از بردن دونه به لونه حتما بايد پيداش کنم و بخاطر کمکش ازش تشکر کنم...در همين لحظه احساس کرد دونه خيلي سبک شده. دونه را زمين گذاشت و سرش را بالا کرد.
در کمال ناباوري مورچه طلايي را ديد که مشغول هول دادن دونه است. مورچه طلايي هم سرش را بالا کرد و لبخند هميشگي خودش را زد. اين بار مورچه قهوه اي هم لبخندي شيرين زد که بيشتر از هر حرفي مفيد بود...
مورچه قهوه اي و مورچه طلايي دونه را با کمک هم به لونه مورچه ها رسوندند و علاوه بر گرفتن امتياز دونه بزرگ ، دوستي بزرگ و عميقي هم نصيبشون شد.

ميدونيد ، وقتي داشتم اين صحنه هاي فوق العاده را نگاه ميکردم با خودم گفتم درست مثل داستان سياه پوست ها و سفيد پوست هاي خودمونه!
سياه ، سفيد ، زرد ، سرخ ، واقعا چه فرقي داره؟! به نظر من مهم اينکه روح و روان انسان يه رنگ و پاک باشه نه اینکه جسمش چه رنگی داشته باشه.

شما هم با من موافقید؟!...انشاالله همینطوره باشه 

 شاد باشید و موفق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:25  توسط مارس | 

 

فیلم =  مارشال

سوپر من = اگه پرواز نمیکرد بهتر بود!
دنیا کافی نیست = برای آرزوهای جوانی!
شجاع قلب = هر کی بگه "من میترسم"!
تسویه حساب = معمولا سر کوچه انجام میشه!
مسیر سبز = مسیر دانشگاه تا خونه!
اگه میتونی منو بگیر =  نمره 20 کلاس برای درس شیوه ارائه گفتاری و نوشتاری!
کد داوینچی = کلاس برنامه نویسی پیشرفته!
طولانی ترین روز = بدترین روز!
آنها به اسب ها شلیک میکنند مگر نه؟ = نمیدونم ، ولی اگه ببینم میدونم باهاشون چیکار کنم ، بالاخره هر چی باشه من مارشالم!
سال زندگی پر مخاطره = سال کنکور!
مدیر مدرسه غیر انتفاعی و والدین = دزد و میلیونر!
زندگی سگی = زندگی بدون هدف!
روشنایی های شهر = کاش نبود و میشد ستاره ها رو دید!
شجاعان تنها هستند = معمولا همینطوره!
عشق در بعد از ظهر = عشق اینترنتی!
فقط فرشتگان بال دارند = شاید!
مصاحبه با خون آشام = مصاحبه با ناظم مدرسه!
دنیای بی عیب و نقص = تو رویا هم یه معجزه محسوب میشه!
دنیای کامل = دنیای بدون کنکور!
نفوذی = قربونش برم تو هر کلاس یکی پیدا میشه!
ذهن زیبا = شاگرد اول دانشگاه!
معما = پشه ها روزا کجا میرن؟!
آواز در باران = وای چه کیفی داره!
این است سرگرمی 1 = اینترنت!
این است سرگرمی 2 =  فیلم!
این است سرگرمی 3 = بازیهای کامپیوتری!
بعضی ها داغشو دوست دارند = چایی!
فرار بزرگ = اولین فرار از مدرسه!
بعد از ظهر سگی = بعد از کنکور!
صورت ضخمی = بعد از گرفتن نتایج!
دریای عشق = خلیج فارس!
مخمصه = تغییر دادن نمرات کارنامه!
بی خوابی = شب قبل از امتحان ریاضی!
پسر های برزیل = این جام رو که از دست دادن!
باشگاه مشت زنی = تو کوچه بعد از تعطیل شدن مدرسه ...البته پسرونه ، دخترونه فرقی نداره!
آقا و خانم اسمیت = نمونه کامل یک زوج رمانتیک!
بازی = فقط کانتر!
من سام هستم = منم مارشال هستم!
زنده باد زاپاتا = زنده باد زنده باد تیم شاهین!
شور زندگی = هر جا که یه بچه گوگولی مگولی باشه!
خیابان های پایین شهر = با صفاست!
راننده تاکسی = همشون خسته نباشن ، خدا قوت!
ساطان کمدی = چارلی چاپلین!
بیداری ها = خیای بود...قبل از کنکور نه ها...موقع بازیهای فوتبال!
تحلیلش کن = باشه!
ملاقات با والدین = بهتر از این چی هست؟!
چاقوی بزرگ = جیزه!
در گرمای شب = شبا که معمولا خنکه!
مریخ حمله میکند = وا...چه حرفا!
کاپیتان شجاع = علی دایی!
دنیای دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه = عجب اسم جالبی!
بیل رو بکش 1 = آخه چرا؟!
بیل رو بکش 2 = ای بابا...حالا چه اصراریه؟!

 ********************

  فیلم =هری پاتر

شکست ناپذیر = هری پاتر!
حقیقت تلخ = هری یکی از جان پیچ های ولده مورته!
حقیقت شیرین = دامبلدور زندست!
سوء ظن = همیشه به سمت سوروس اسنیپ بیگناه بوده!
بر باد رفته = ولده مورت!
خوب ، بد ، زشت = دامبلدور ، ولده مورت ، بازم ولده مورت !
خواب بزرگ = خواب تسخیر ولده مورت به وسیله هری!
ساعت نا امیدی = مراسم سوگواری دامبلدور!
هر چه قدر قوی باشند زمین میخورند = مرگ خوارها!
تسخیر ناپذیران = هری پاتر و اعضای محفل ققنوس!
در جستجوی نا کجا آباد = در جستجوی جان پیچ ها!
فصل محبوب من = همه فصل های کتاب های هری پاتر ... و البته فصل تابستان!
انعکاس در چشمان طلایی = یاد چشمان دامبلدور افتادم...یاد اون آبی ترینه چشم ها!
جعبه جادویی = تو مغازه سرگرمی های جادویی فرد و جرج فراوونه!
وقتی هری با سلی ملاقات کرد = هری پاتر؟!!! چشم جینی روشن!

********************

فیلم = دانشگاه

تنگه وحشت = راه روهای دانشگاه!
طالع نحس = افتادن یه درس 1 واحدی در ترم اول!
آنها دوان دوان آمدند = در راه رفتن به جلسه امتحان!
این است سرگرمی = خوردن و خوابیدن (البته در کنار اینترنت)!
خارج از دید = دفتر اساتید!
طوفان کامل = آمدن بازرس!
جان سخت = کسی که ترم آخر رو به سلامت پشت سر بگذاره!
حس ششم = موقعی که معلم میخواد اسمت رو برای جواب دادن به درس صدا بزنه گل میکنه!

سلام بچه ها...امیدوارم حالتون خوب باشه...نظرتون راجب به این مطالب چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:32  توسط مارس |